خنجر

هرگاه از شدت تنهایی به سرم هوس اعتمادی دوباره

می زند،خنجر

 

خیانتی را که در پشتم فرو رفته در می آورم،میبوسمش...



صیقلی عاشقانه،اندکی نمک به رویش،نوازشش کرده ودوباره

سرجایش میگذارم..



از قول من به او بگویید.خیالش تخت،منه دیوانه هنوز،به خنجرش

هم وفا دارم...



 

/ 1 نظر / 2 بازدید
mohammad

این شب ها... بیشتر از قبل ،حال همه را می پُرسم... سنگ صبور غم هایشان می شوم... اشک های ماسیده روی گونه هایشان را پاک می کنم اما...یک نفر پیدا نمی شود ... که دست زیر چانه ام بگذارد... ... سرم را بالا بیاورد و بگوید: حالا تـــــــو برایم بگو ...