من

من چقدر دلتنگم و چقدر تشنه ی لبخند کسی که باران را میشناسد و دریا را میفهمد، و میداند سنگ، سنگ است و نباید پرتاب کرد

/ 4 نظر / 4 بازدید
یسنا

به دادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته نگو از دوری کی نپرس از چی گرفته منو دریغ یک خوب به ویرونی کشونده عزیزمه تا وقتی نفس تو سینه مونده تو این تنهایی تلخ من و یک عالمه یاد نشسته روبرویم کسی که رفته بر باد کسی که عاشقانه به عشقش پشت پا زد برای بودن من به خود رنگ فنا زد چه دردیه خدایا نخواستن اما رفتن برای اون که سایه س همیشه رو سر من کسی که وقت رفتن دوباره عاشقم کرد منو آباد کرد و خودش ویرون شد از درد بدادم برس ای اشک دلم خیلی گرفته...

یسنا

عشق به شکل پرواز پرنده س عشق ،‌ خواب یه آهوی رمنده س من ، زائری تشنه ، زیر باران عشق ،‌ چشمه آبی اما کشنده س من ، می میرم از این آب مسموم اما اونکه مرده از عشق ، تا قیامت ،‌ هر لحظه زنده س من ، می میرم از این آب مسموم مرگ عاشق عین بودن ،‌اوج پرواز یه پرنده س تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار دروغ این صدا را به گور قصه ها بسپار صدا کن اسممو از عمق شب از نقب دیوار برای زنده بودن ، دلیل آخرینم باش منم من بذر فریاد ، خاک خوب سرزمینم باش طلوع صادق عصیان من ، بیداری ام باش عشق ،‌ گذشتن از مرز وجوده مرگ ، آغاز راه قصه بوده من ،‌ راهی شدم نگو که زوده اون کسی که سر سپرده مثل ما عاشق نبوده ...

یسنا

گيرم اندوه تو خواب است و نگاه تو خيال پس دلم منتظر کيست عزيز اين همه سال؟ پس دلم منتظر کيست که من بی خبرم؟ که من از آتش اندوه خودم شعله ورم؟ ماه يک پنجره وا شد به خيالم که تويی همه جا شور به پا شد به خيالم که تويی در دلم اين عطش کيست خدا می داند عاشقم دست خودم نيست خدا می داند عاشق چشم تو هستيم و ز ما بی خبری خوش به حالت که هنوز از همه جا بی خبری

یسنا

دربدر همیشگی ،‌ کولی صد ساله منم خاک تمام جاده هاس ، جامه ی کهنه ی تنم هزار راه رفتم ، هزار زخم خوردم تا تو مرا زنده کنی ، هزار بار کرده ام شب از سرم گذشته بود در شب من شعله زدی برای تطهیر تنم صاعقه وار آمده ای قلندرم ، قلندرم گمشده ی دربدرم فروتر از خاک زمین از آسمان فراترم قلندرانه سوختم ، لب از گلایه دوختم برهنگی خریدم و خرقه ی تن فروختم هوا شدی نفس شدم تیشه زدی ، ریشه شدم آب شدی ، عطش شدم سنگ زدی شیشه شدم قلندرم قلندرم تهی ز قهر و کین شدم برهنه چون زمین شدم مرا تو خواستی این چنین ببین که این چنین شدم سپرده ام تن به زمین خون به رگ زمان شدم سایه صفت در پی تو راهی لامکان شدم هیچ شدم تا که شوم سایه ی تو وقت سفر مرا به خویشتن بخوان به باغ ایینه ببر..