خدایا کفر نمی گویم

خدایا کفر نمی گویم

پریشانم

چه می خواهی تو از جانم؟

مرا بی آنکه خود خواهم اسیر زندگی کردی

خداوندا

اگر روزی ز عرش خود به زیر آیی

لباس فقر پوشی

غرورت را برای تکه نانی

به زیر پای نامردان بیاندازی

وشب آهسته وخسته

تهی دست و زبان بسته

به سوی خانه باز آیی

زمین و آسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟

خداوندا

اگر در روز گرما خیز تابستان

تنت بر سایه ی دیوار بگشایی

لبت بر کاسه ی مسی قیر اندود بگذاری

و  قدری آن طرف تر

عمارت های مرمرین بینی

و اعصابت برای سکه ای این سو آن سو در روان باشد

زمین وآسمان را کفر می گویی

نمی گویی؟

خداوندا

اگر روزی بشر گردی

ز حال بندگانت با خبر گردی

پشیمان می شوی از قصه خلقت از این بودن از این بدعت

خداوندا تو مسئولی

خداوندا تو می دانی که انسان بودن و ماندن

در این دنیا چه دشوار است

چه رنجی می کشد آنکس که انسان است و از احساس سر شار

است .

 

 

/ 2 نظر / 9 بازدید
یسنا

آهو خانم بالا بلند ماه پيشوني سرو سمند ابرو داره خنجر تيز برق نگاش مثل کمند چشم سياش يه کوه نور گردن اون تنگ بلور بلور صاف بارفتن روشن تر از دشت و دمن آهوي پر کرشمه اومد به پاي چشمه راز و نياز لبهاش لبهاي خشک و تشنه قلبم رو برد با يک نفس اسير شدم تو اين قفس دامن يار شکر شکن ديوار دل آينه شکن چشماي اهو مسته گل به گلشن نشسته درخت بيد مجنون حجله ي عشق رو بسته تنگ دلش طلا بود هديه پر از حيا بود گفتم دوستت مي دارم اون وقت اونم رها بود آهوي پر کرشمه اومد به پاي چشمه راز و نياز لبهاش لبهاي خشک و تشنه قلبم رو برد با يک نفس اسير شدم تو اين قفس دامن يار شکر شکن ديوار دل آينه شکن آهو خانم بالا بلند ماه پيشوني سرو سمند ابرو داره خنجر تيز برق نگاش مثل کمند چشم سياش يه کوه نور گردن اون تنگ بلور بلور صاف بارفتن روشن تر از دشت و دمن آهوي پر کرشمه اومد به پاي چشمه راز و نياز لبهاش لبهاي خشک و تشنه قلبم رو برد با يک نفس اسير شدم تو اين قفس دامن يار شکر شکن ديوار دل آينه شکن

یسنا

هستم که می‌نویسم بودن به جز زبان نیست هرکس نمی‌نویسد انگار در جهان نیست من آمدم به دنیا، دنیا به من نیامد من در میان اویم، اویی در این میان نیست آتش زدم به بودن تا گُر بگیرم از تن حرفی‌ست مانده در من، می‌سوزد و دهان نيست لکنت گرفته شاید، پس من چگونه باید بنویسمش به کاغذ، شعری که در زبان نیست